مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
276
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ميگفتند . چون اين ندا بشنيدند ، زينب بمادر خود گفت : اى مادر ، ببين كه اين احمد دنفست كه از مصرش براندند . اكنون در بغداد بوسيلت كيد و حيلت ، از نزديكان خليفه و مقدم ميمنه گرديده . و اينك حسن شومان كه پسرى بود كل و اكنون مقدم ميسره گرديده . و ايشان را در هر صبح و شام ، سفرهاى است نهاده و هر يكى از ايشان در هر ماهى هزار دينار از خليفه بستانند . و ما در اين خانه نشستهايم . نه رتبتى داريم و نه مقامى و هيچكس نام ما نميپرسد . و شوهر دليلهء محتاله ، پيش از آن در بغداد ، مقدم ميمنه بود . چون او بمرد ، او را دو دختر بر جاى ماند . يكى از آن دختران ، شوهر داشت و او را پسرى بود احمد لقيط نام . و دختر ديگرش شوهر نداشت و او را زينب نصابه مىگفتند . و همانا دليله ، خود ، خداوند حيلت و خديعت بود و با كيد و مكر ، افعى از سوراخ بدر ميآورد و ابليس را مكر مىآموخت . و شوهر او در ماهى هزار دينار از خليفه وظيفه داشت و كبوترانى كه كتب و رسايل ميبردند ، تربيت ميكرد . و در نزد خليفه ، هر پرنده در وقت حاجت از فرزندان او عزيزتر بود . پس زينب بمادر خود گفت : برخيز و حيلتى برانگيز شايد كه بدان سبب ، آوازهء ما در بغداد بلند شود و وظيفهء پدر بما دهند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و نود و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، زينب نصابه بمادر گفت : برخيز و حيلتى بساز كه شايد بدان سبب ، نام ما در زبانها بيفتد . دليله گفت : اى دختر ، بجان تو سوگند امروز در بغداد ، حيلتهاى بزرگتر از حيلت احمد دنف و حسن شومان پديد آورم . درحال ، دليله برخاسته ، نقابى بر رخ بياويخت و جامهء فقرا و صوفيان درپوشيد و جبهء پشمين در بر كرد و منطقهء عريض بر ميان بست و ابريقى برداشته ، پر از آب كرد و سه دينار زر در دهان ابريق بگذاشت و دهان ابريق را